تاپس بلاگ

گت بلاگز اخبار حوادث فرزندم را فروختم و به شوهرم نگفتم/ بعد۸سال او سرطان گرفت و همه چیز لو رفت ، یک رخداد عجیب

«رویا» سن و سالی نداشت ولی مشکل های زندگی صورت اش را در هم شکسته بود. مدام گریه می کرد و می گفت اشتباه کردم. روی صندلی نشست و جرعه ای آب نوشید. بدون مقدمه لب به

یک رخداد عجیب:فرزندم را فروختم و به شوهرم نگفتم/بعد۸سال او سرطان گرفت و همه چیز لو رفت

عبارات مهم : زندگی

روزنامه کشور عزیزمان ایران یک رخداد عجیب را از زبان یک زن کرمانشاهی نقل کرده است.

این روزنامه نوشته است:

فرزندم را فروختم و به شوهرم نگفتم/ بعد۸سال او سرطان گرفت و همه چیز لو رفت ، یک رخداد عجیب

«رویا» سن و سالی نداشت ولی مشکل های زندگی صورت اش را در هم شکسته بود. مدام گریه می کرد و می گفت اشتباه کردم. روی صندلی نشست و جرعه ای آب نوشید. بدون مقدمه لب به سخن گشود: درست هشت سال پیش بود. شوهرم جهت امرار معاش از این شهر به آن شهر می رفت. پسر اولم پنج سالش بود. در نبود «سعید» تنهایی ام را پر می کرد و سنگ صبورم بود. در آن شرایط که جهت تأمین هزینه های مهم زندگی و خورد و خوراک پسرمان هم مانده بودیم من دوباره باردار شدم. شوهرم هنگامی که عنوان را فهمید لبخندی زد و گفت: «نگران نباش. زیاد کار می کنم. خدا روزی رسان است.»

اما من نمی توانستم دلواپس نباشم. در طول ۹ ماه بارداری همش به آینده نامعلوم فرزندی که در شکم داشتم فکر می کردم. هنگامی که کمبودها و حسرت های پسر اولم را می دیدم هزار فکر اشتباه به ذهنم می رسید اما… وقت زایمانم نزدیک بود ولی شوهرم به خاطر کار به شهرستان رفته بود و به ناچار تنها به بیمارستان رفتم. فرزندم به دنیا آمد؛ پسری تپل و دوست داشتنی که همه کارکنان بخش عاشقش شده است بودند.

«رویا» سن و سالی نداشت ولی مشکل های زندگی صورت اش را در هم شکسته بود. مدام گریه می کرد و می گفت اشتباه کردم. روی صندلی نشست و جرعه ای آب نوشید. بدون مقدمه لب به

نمی دانستم در آن شرایط باید خوشحال باشم یا ناراحت… نمی خواستم فرزند دومم را هم با حسرت و آرزوهای دست نیافتنی بزرگ کنم. در همین فکرها بودم که ناگهان ضجه های زن کنار تختی ام مرا به خود آورد. آن زن فرزند اش مرده به دنیا آمده بود و پزشکان گفته بودند دیگر هرگز نمی تواند باردار شود. ظاهرشان نشان می داد دست ارزش به دهانشان می رسد. نمی دانم چطور شد که آن فکر لعنتی به ذهنم رسید. کاش همسرم آنجا بود و نمی گذاشت آن کار را انجام دهم.

آرام از تخت پایین رفتم و با درد وحشتناکی که داشتم خودم را کنار آن زن رساندم. همه جسارتم را جمع کردم و فرزند را به آغوشش سپردم. آن زن شوکه شده است بود. گفتم: «می خواهی مادرش باشی؟» او و همراهانش بهت زده نگاهم می کردند و این سؤال در ذهنشان بود که مگر می شود مادری بتواند اینقدر راحت از فرزندش بگذرد ولی هنگامی که داستان زندگی ام را برایشان گفتم آنها حاضر شدند با پرداخت مبلغی این معامله را انجام دهند. پول را از آنها گرفتم و در حالی که خودم را ملامت می کردم و اشک می ریختم به شوهرم زنگ زدم. او که منتظر شنیدن خبر تولد فرزندمان بود هنگامی که صدایم را شنید ساکت شد. به او گفتم فرزند مرده به دنیا آمد. شنیدن صدای گریه های همسرم داشت دیوانه ام می کرد ولی جهت دلداری به او گفتم: «سرنوشت این فرزند آخرش هم فوت بود و ما هم نمی توانستیم کاری برایش بکنیم.»

آن روز بدون فرزندم به منزل برگشتم ولی تا همین امروزکه ۸ سال از آن ماجرا می گذرد صورت معصوم نوزادم جلوی چشمم هست. سال ها از آن روز گذشت، شوهرم با کار و تلاش توانست یک شغل مناسب پیدا کند و زندگی مان روی روال افتاده بود. ولی عذاب وجدان آن تصمیم اشتباه لحظه ای رهایم نمی کرد.این شرایط ادامه داشت تا اینکه یک روز صبح که در منزل تنها بودم زنگ در به صدا درآمد. پسرم در را باز کرد. زن و مردی هراسان وارد حیاط شدند. هنگامی که از پنجره بیرون را نگاه کردم شوکه شده است بودم. او همان زنی بود که پسرم را به او فروخته بودم.آن زن مانند همان روز اول گریه می کرد و با التماس از من کمک می خواست و سراغ شوهرم را می گرفت. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده ولی هر چه بود نباید آنها با همسرم روبه رو می شدند.

فرزندم را فروختم و به شوهرم نگفتم/ بعد۸سال او سرطان گرفت و همه چیز لو رفت ، یک رخداد عجیب

زن در میان گریه هایش گفت: «پسرت سرطان گرفته و پزشکان گفته اند فقط با پیوند مغز استخوان از پدرش نجات پیدا می کند.» دیگر هیچ کلمه ای نمی شنیدم. دنیا دور سرم می چرخید و از بیرحمی سرنوشت اشک می ریختم. در آن لحظه فقط آنها را از منزل بیرون کردم. ولی حتی تصورش را هم نمی کردم که بعد از رفتاری که داشتم آنها از آنجا نروند. نزدیک غروب بود که همسرم خشمگین و عصبی وارد منزل شد. آنقدر سرخ شده است بود که جرأت نمی کردم نگاهش کنم. زن و مرد جوان جلو در منتظر بودند.

آنچه نباید می شد اتفاق افتاده بود. رازی که سال ها جهت پنهان ماندنش تلاش کرده بودم فاش شد و من حرفی جهت گفتن نداشتم. همسرم نمی توانست این اتفاق را باور کند و مدام می گفت: «حتماً تو به من خیانت کردی وگرنه فرزند من پیش این همسران چه می کند.»

«رویا» سن و سالی نداشت ولی مشکل های زندگی صورت اش را در هم شکسته بود. مدام گریه می کرد و می گفت اشتباه کردم. روی صندلی نشست و جرعه ای آب نوشید. بدون مقدمه لب به

من هر چه تلاش می کردم عنوان را توضیح بدهم بدتر می شد. تا اینکه نتیجه آزمایش ها این اتهام را از من برداشت. عمل پیوند انجام شد و پسر کوچولویم از فوت نجات یافت. ولی همسرم بعد از ترخیص شدن از بیمارستان دیگر با من حرف نزد. او فقط یک بار پسرمان را دیده بود ولی جهت اینکه آرامشش را به هم نزند، هیچ حرفی به او نزده بود.

روز بعد «سعید» به دادگاه رفت و درخواست طلاق داد. او به قاضی گفت: «من دیگر به این زن اعتماد ندارم. معلوم نیست در این سال ها، زمانی که من در شهری دیگر دنبال کار بودم او چه چیزهایی را از من پنهان کرده است.» همسرم حتی بعد از جدایی پسر اولم را هم پیش خودش برد و می گفت: «تو ثابت کردی که نمی توانی مادر خوبی باشی.»

فرزندم را فروختم و به شوهرم نگفتم/ بعد۸سال او سرطان گرفت و همه چیز لو رفت ، یک رخداد عجیب

به خاطر یک تصمیم اشتباه و آینده نگری غلط همه زندگی ام را باختم.

واژه های کلیدی: زندگی | فرزند | اخبار حوادث

دانلود

نویسنده : topsblog