تاپس بلاگ

گت بلاگز اخبار حوادث دخترم عقب مانده ذهنی است چون شوهرم سخت معتاد بود ، زندگی تلخ دختری که با پسرهمسایه ازدواج کرد

«شهرزاد» با اینکه سن و سال کمی داشت ولی پرسشها زندگی حسابی پیرش کرده بود. دست دختر فرزند ناآرامی را گرفته بود و با تقلای بسیار تلاش می کرد او را روی صندلی بنشان

زندگی تلخ دختری که با پسرهمسایه ازدواج کرد/دخترم عقب مانده ذهنی است چون شوهرم سخت معتاد بود

عبارات مهم : احساس

روزنامه کشور عزیزمان ایران گزارشی را از یک جلسه دادگاه خانواده منتشر کرده است.

در این گزارش امده است:

دخترم عقب مانده ذهنی است چون شوهرم سخت معتاد بود ، زندگی تلخ دختری که با پسرهمسایه ازدواج کرد

«شهرزاد» با اینکه سن و سال کمی داشت ولی پرسشها زندگی حسابی پیرش کرده بود. دست دختر فرزند ناآرامی را گرفته بود و با تقلای بسیار تلاش می کرد او را روی صندلی بنشاند.

چشمانش خیس اشک بود و قبل از اینکه کلامی به زبانش بیاید سیل اشک هایش سرازیر شد: «از بچگی ام چیزی جز درگیری و کتک کاری های پدر و مادرم یادم نمی آید. انگار من و برادرم را نمی دیدند. شاید بیراه نگفته باشم که با هر فریاد آنها، من و برادرم نیز ساعت ها ضجه می زدیم و اشک می ریختیم ولی افسوس که هرگز پدر و مادرم توجهی به ما نداشتند. دوران نوجوانی ام هم شرایط بهتری نداشت. ولی دیگر تلاش می کردم خودم را به کاری سرگرم کنم تا فریادهایشان کمتر به گوشم برسد.

«شهرزاد» با اینکه سن و سال کمی داشت ولی پرسشها زندگی حسابی پیرش کرده بود. دست دختر فرزند ناآرامی را گرفته بود و با تقلای بسیار تلاش می کرد او را روی صندلی بنشان

تازه دیپلم گرفته بودم که پسر همسایه مان به خواستگاری ام آمد. هیچ شناختی از او نداشتیم. ولی پدرم که انگار دنبال بهانه ای بود تا از دست من خلاص شود بدون هیچ تحقیق و حتی بدون اینکه نظر مرا بپرسد با پدرخواستگارم قرار عقد و عروسی را گذاشت. با اینکه آن اتفاق می توانست عالی ترین خاطره زندگی ام باشد ولی خوشحال نبودم. ولی هیچ مخالفتی نکردم چون هیچ وقت معنای خوشبختی را نفهمیده بودم.

من و «میثم» بعد ازطی تشریفات معمول زیر یک سقف رفتیم. هر دونفرمان کم سن و سال و ناپخته بودیم و نمی دانستیم چطور با هم واکنش‌ها کنیم. «میثم» هنوز نتوانسته بود از دنیای مجردی جدا شود. هر شب دیر می آمد و تا نیمه های شب با دوستانش خوشگذرانی می کرد. روزهای اول زندگی مان تلاش می کردم زیاد به اوکاری نداشته باشم ولی کم کم احساس کردم او این سکوت را به نشانه نفهمی ام گذاشته.پس ازمدتی چند بار به او اعتراض کردم ولی نتیجه اش فقط درگیری و داد و بیداد بود… بارها به جدایی فکر کردم ولی باید کجا می رفتم. پیش پدر و مادری که مرا بدون هیچ تحقیقی در این جهنم گرفتار کرده بودند. یا….

این شرایط مدتی ادامه داشت تا اینکه فهمیدم «میثم» در شب نشینی ها معتاد شده است هست. درچنین شرایطی درمانده شده است بودم وبشدت احساس تنهایی می کردم. تا اینکه تصمیمم را گرفتم و منزل را ترک کردم و پیش یکی از دوستانم رفتم. این حرکت تلنگری به «میثم» زد. تا آن موقع مرا جدی نمی گرفت. ولی هنگامی که فهمید قصد ندارم به منزل برگردم اخلاقش عوض شد. هر روز جلوی منزل دوستم می آمد و با خواهش و التماس می خواست برگردم. قول داد رفتارش را عوض کند و من هم که بیش از یک هفته نمی توانستم مزاحم دوستم باشم، حرفش را قبول کردم و برگشتم.

دخترم عقب مانده ذهنی است چون شوهرم سخت معتاد بود ، زندگی تلخ دختری که با پسرهمسایه ازدواج کرد

روزهای اول مهربان شده است بود و سر وقت منزل می آمد. بدون من شام نمی خورد و گفت اگر فرزند دار شویم اعتیادش را هم کنار می گذارد. من هم به حرف هایش اعتماد کردم و باردار شدم. هنگامی که خبر بارداری ام را به «میثم» دادم خیلی خوشحال شد. به او قولش را یادآوری کردم و او هم تضمین داد که بزودی اعتیادش را کنار می گذارد. ۹ ماه بارداری ام رو به آخر بود ولی «میثم» نه تنها پاک نشده بود که اعتیادش شدیدترهم شده است بود. ولی دلم خوش بود که فرزند ام را دارم و او سنگ صبورم می شود. بالاخره لحظه زایمانم رسیده بود و درد وحشتناکی داشتم. با کمک همسایه ها به بیمارستان رفتم و دخترم به دنیا آمد. هنگامی که دخترم را در آغوش گرفتم، دکتر معالجم بالای سرم آمد و گفت: «تولد دخترت را تبریک می گویم ولی آزمایش های ما نشان می دهد فرزند شما عقب مانده ذهنی است.»

با شنیدن این حرف احساس کردم دنیا روی سرم خراب شده. هنگامی که شرایط زندگی ام را به او گفتم، احتمال داد اعتیاد شدید شوهرم روی مغز فرزند تأثیر گذاشته باشد.

«شهرزاد» با اینکه سن و سال کمی داشت ولی پرسشها زندگی حسابی پیرش کرده بود. دست دختر فرزند ناآرامی را گرفته بود و با تقلای بسیار تلاش می کرد او را روی صندلی بنشان

نمی دانم چه کسی مقصر هست، خودم، پدرم، مادرم یا همسرم. فقط می دانم که با یک ازدواج شتابزده نه تنها زندگی خودم بلکه زندگی دخترم را هم خراب کردم.

مدتی بعد از زایمانم «میثم» جهت تأمین هزینه زندگی رو به مواد فروشی آورد ولی خیلی سریع لو رفت و دستگیر شد. از هنگامی که هم درزندان است شرایط من بدتر شده. باور کنید نگهداری از یک کودک عقب مانده کار راحت ای نیست… کم آورده ام، فکرم به جایی نمی رسد.

دخترم عقب مانده ذهنی است چون شوهرم سخت معتاد بود ، زندگی تلخ دختری که با پسرهمسایه ازدواج کرد

واژه های کلیدی: احساس | زندگی | فرزند | اخبار حوادث

نویسنده : topsblog